استقلال فرهنگی

هدف سایت استقلال فرهنگی هم افزایی در مهندسی فرهنگی جامعه

استقلال فرهنگی

هدف سایت استقلال فرهنگی هم افزایی در مهندسی فرهنگی جامعه

استقلال فرهنگی
امام خامنه ای:

من هم از مسائل فرهنگی نگرانم
و در این نگرانی نمایندگان محترم خبرگان
سهیم هستم.

دولت محترم باید به این موضوع توجه کند
و مسئولان فرهنگی نیز
باید توجه داشته باشند
که چه می کنند،

زیرا در مسائل فرهنگی
نمیتوان بی ملاحظه‌گی کرد.

مسئله فرهنگ مهم است

زیرا اساس ایستادگی
و حرکت نظام اسلامی،
مبتنی بر حفظ فرهنگ اسلامی و انقلابی
و تقویت جریان فرهنگی مؤمن و انقلابی است.

واقعاً همه باید قدر جوانان مؤمن و انقلابی را بدانند
زیرا همین جوانان هستند
که در روز خطر، سینه سپر می کنند.

کسانیکه به این جوانان با بدبینی نگاه می کنند
و تلاش دارند آنها را منزوی کنند،
به انقلاب و کشور خدمت نمی کنند.

البته این جوانان مؤمن و انقلابی
هیچگاه منزوی نخواهند شد.

مطالبی که گفته شد باید بصورت گفتمان
و باور عمومی درآید

که لازمه آن هم

تبیین منطقی و عالمانه این مسائل،

به دور از زیاده روی های گوناگون

و با زبان خوش است.

۱۳۹۲/۱۲/۱۵
leader.ir


---------------------
@esteghlalefarhangi

وبسایت های متفاوت
کلمات کلیدی

قصه لیلی و مجنون شیرازی

قصه دنباله دار لیلی و مجنون شیرازی

در روزگار ما دغدغه فرستاده بزرگ خدا کدام است؟!

طبیب دوار بطبه

ساینا

استقلال در گرو خروج از غرب زدگی

شرق باید خود را بازیابد

من ستایشگر معلمی هستم که...

وبلاگ عمارفیلم شیراز اعلام کرد: پرونده آرگو باز است.

سردار شهید حاج محمود ستوده

پشت صحنه ی مستند عصر امام خمینی

سبک زندگی و تربیت غربی

پیام سرلشکر سلیمانی به امام مقاومت

پایان سیطره شجره خبیثه داعش

پایان داعش با پیام سرلشکر

امام مقاومت

دل آگاهی

روز هنر انقلاب اسلامی

گفتمان انقلاب اسلامی

رزمایش گفتمان ساز

جشنواره فیلم عمار۹۵

متدولوژی تولید علم توسط سید شریف

قال المصنف و قال الاستاذ و انا اقول

مجلس: سالروز آغاز امامت حضرت ولیعصر (عج) تعطیل

راهبردهای راهپیمایی اربعین

دروازه های قدس با پایداری باز می شود

رسانه ی ملی در رقابت با رسانه های سنتی با تنگنای شدید مالی

پروژه کشف راز حافظ

عضویت در گروه تلگرامی راز حافظ

شباهت ماهواره و شمر در شکار مخاطب

آخرین نظرات شما



-منبع:

aviny.com

 


فتح خون - روایت شهید آوینی از محرم

از منبعی دیگر(لوح نرم افزار سید شهیدان اهل قلم تولید معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امورایثارگران:

راوی

فجر صادق دمید و مؤذن آسمانی در میان زمین و آسمان ندا در داد : سبوح قدوس رب الملائکه و الروح . امام به نماز فجر ایستاد و اصحاب به او اقتدا کردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پیوست . میان ظاهر و باطن وادی حیرتی است که عقل در آن سرگردان است . تن در دنیاست و جان در آخرت ؛ این یک به سوی خاک می کشاند و آن یک به سوی آسمان ، و چشم حس ظاهر بین است .

در میان لشکر عمر سعد نیز بسیارند کسانی که به نماز ایستاده اند . وا اسفا ! چگونه باید به آنان فهماند که این نماز را سودی نیست اکنون که تو با باطن قبله سر چنگ گرفته ای ؟ وا اسفا ! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاند ؟ امام باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد . آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد ؟

نماز آن گاه نماز است که میان ظاهر و باطن جمع شود واگرنه ، مقتدای آن نماز که در لشکر یزید بخوانند شیطان است . اسلام لباسی نیست که با پیکر جاهلیت جفت بیاید ، اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است . شیطان جاهلان متنسک را با نماز می فریبد . در اینجاست که ائمه کفر همواره از پیراهن عثمان علم جنگ با علی (ع) می سازند . اگر آنان پرده از مطامع دنیایی خویش بر می داشتند که ای خیل انبوه با آنان همراه نمی شد . جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود کویر مرده دل های جاهلی ، شجره خبیثه بنی امیه کجا می توانست سایه جهنمی حاکمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

امام (ع) بعد از اقامه نماز ، روی به اصحاب خویش کرد و فرمود : «ان الله تعالی اذن فی قتلکم و قتلی فی هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال … - امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است؛ پس بر شماست صبر و قتال … صبر ، ای بزرگ زادگان ، ]چرا [ که مرگ نیست جز گذرگاهی که شما را از سختی و شدت و رنج ، به بهشت های وسیع و نعمت های دائم می رساند . کیست که نخواهد از زندانی تنگ به کاخی بزرگ منتقل شود ؟ و اگر چه مرگ بر دشمنان شما آن گونه است که کسی از کاخی وسیع به زندانی تنگ انتقال یابد . پدرم از رسول الله مرا حدیث گفته است که : … الدنیا سجن المؤمن و جنه الکافر – دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است ، و مراگ پلی است که آنان را به بهشتشان می رساند و اینان را به جهنمشان .«

صبحگاه ، چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشکریان عمر سعد که نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل الله حمله برند ظاهر شد ، امام دست به آسمان بر داشت و گفت : «الهی ، تویی که در دلتنگی ها تنها به تو روی می آورم و تویی که در شداید تنها به تو امید می بندم و تویی که در آنچه بر من نازل می شود ، پشتوانه و سلاح من بوده ای . چه بسیار روی نمود همومی که قلب در آن به ضعف می گراید و حیله بریده می شود و دوست کناره می گیرد و دشمن زبان به شماتت می گشاید ، و من با اشتیاقی که مرا از غیر تو باز می داشت ، کار را به واگذار کردم و شکوه پیش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودی و گره از کار فرو بسته من گشودی و مرا کفایت کردی . پس تویی ولی همه نعمت ها و منتهای همه رغبت ها .«

سخنان امام و یارانش ، پیش از آغاز جنگ ، نسیمی بهاری است که بر دیار مردگان می وزد شاید در آن میان هنوز هم باشند خفتگان نیمه جانی که به خواب زمستانی فرو رفته اند :

»ای مردم ! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را موعظه کنم ، که این حق شما بر عهده من است، و تا آنکه عذر خویش را بیان کنم . پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتید که سعادتمند شده اید و اگر نه ، رأی خود و شرکای خویش را بر هم نهید و آن کاه که دیگر نشانی از تردید در خود نیافتید ، بی درنگ به من بپردازید و کار را یکسره کنید و بدانید که ولی من خدایی است که قرآن را نازل کرده و صالحین را در کنف ولایت خویش می گیرد . «

و چون سخن امام به اینجا رسید ، صدای اهل حرم که گوش سپرده بودند ، به شیون بلند شد …

»ای زنان و دختران بنی الهاشم ، آرام باشید که گریه بسیاری در پیش خواهید داشت ، تا آنجا که چشمه های اشک بخشکد و جز خون در حدقه چشم ، نگردد . »

»ای بندگان خدا ، تقوا پیشه کنید و از دنیا بر حذر باشید که اگر دنیا به کسی وفا کند و یا کسی در آن باقی بماند ، انبیا برای بقا سزاوار ترند – شایسته تر برای رضایت و راضی تر به قضا . اما هرگز ! که خداوند دنیا را برای فنا آفریده است ؛ تازه هایش به کهنگی می گراید و نعمتهایش به زوال ، و شادی هایش به تیرگی ؛ منزلگاهی است پر فراز و نشیب و خانه ای است ناپایدار .. و چون اینچنین است ، زادراه سفر بر گیرید و بهترین زادراه تقواست : و اتقوا الله لعلکم تفلحون .«

»ای مردم ، آفریدگار تعالی دنیا را آفرید تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش دیگرگون شود . اینچنین ، مغرور و فریفته است آن که بدان غره شود و شقی است آن که مفتون آن گردد . زنهار ! نفریبد شما را ، که می برد رشته امید آن را که به او تکیه کرده است و دست طمع آن را که در او طمع ورزیده . و اکنون شما بر کاری گرد آمده اید که خشم خدا را بر شما برانگیخته و چهره کرمش را از شما باز گردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است . چه خوب ربی است آفریدگار ما و چه بد بندگانی هستید شما که اقرار به طاعت کرده اید و ایمان به رسالت محمد آورده اید ، اما اینک همان شما ، به سوی اهل بیت و عترت او خزیده اید تا آنان را به قتل برسانید . این شیطان است که بر شما سیطره یافته است و ذکر خداوند عظیم را از خاطرتان برده . پس ننگ بر شما و بر آنچه اراده کرده اید! انا لله و انا الیه راجعون ، هؤلاء قوم کفروا بعد ایمانهم فبعدا للقوم الظالمین.«  .

»ای مردم ، نخست مرا بشناسید که کیستم، آن گاه به خود آیید و خویشتن را ملامت کنید ، و بیندیشید که آیا بر شما رواست قتل من و هتک و حرمت من ؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم ؟ آیا من فرزند وصی و پسر عم او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و پیش از همه رسولش را در آنچه از جانب آفریدگار آمد تصدیق کرد ؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من نیست ؟ آیا جعفر و طیار عم من نیست ؟ آیا این گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسیده است که این دو ، سرور جوانان بهشتی اند ؟ اگر هست ، بدانید من در آنچه می گویم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته ام از آن روز که دانسته ام خشم خداوند اهل دروغ را می گیرد و آنان را به تازیانه همان دروغ می زند . و اگر مرا تکذیب می کنید ، هستند هنوز کسانی که می توانند شما را از آنچه گفتم خبر دهند . از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید ، از اباسعید الخدری ، از سهل بن سعد الساعدی ، از زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا با شما باز گویند که این حدیث را درباره من و برادرم از رسول خدا (ص) شنیده اند . آن گاه ، در این گفته حاجزی است که شما را از قتل من باز می دارد .«

شمر بن ذی الجوشن که امیر لشکر چپ بود ، فریاد زد : «خداوند را با شک پرستیده است آن که بداند تو چه می گویی !«

حبیب بن مظاهر پاسخ گفت : «تو خداوند را بر هفتاد جانب شک و شبهه پرستیده ای و من گواهم که تو در آنچه گفتی صادقی و هیچ از سخنان او در نمی یابی ، چرا که خداوند بر قلب تو مهر زده است .«

امام حسین (ع) ادامه داد : « و اگر در آن گفته ترید دارید ، آیا در اینکه من فرزند رسول الله هستم نیز شکی هست ؟ که به خدا در فاصله میان مشرق و مغرب عالم ، جز من ، نه در میان شما و نه در میان غیر شما کسی نیست که فرزند دختر پیامبر باشد . وای بر شما ! آیا مرا به طلب قتلی که از شما کرده ام گرفته اید ؟ و یا به تلافی مالی که از شما هدر داده ام ؟ و یا به قصاص جراحتی که بر شما وارد کرده ام ؟ کدام یک ؟«

امام لحظه ای سکوت کرد و آن گاه ادامه داد : «ای شبث بن ربعی ، ای حجار بن ابجر ، ای قیس بن اشعث ، ای یزید بن حارث ! آیا این شما نبودید که برای من نوشتید بیا که هنگام درو رسیده است ، میوه ها سرخ شده است و باغ ها سبز و کیل ها لبریز و تو بر لشکریانی وارد خواهی شد که برای تو تجهیز شده اند ؟ «

آنها پاسخی نداشتند جز آنکه به دروغ انکار کنند . و قیس بن اشعث برای آنکه رسوایی خویش را در برابر عمر سعد بپوشاند فریاد کرد : «چرا به حکم پسر عمت یزید گردن نمی نهی ، که از آنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسید … «

و امام او را پاسخ گفت : «تو برادر همان کسی هستی که مسلم را به دارالاماره عبیدالله بن زیاد کشاند . آیا از بنی هاشم ، خون مسلم بن عقیل تو را بس نیست که بیشتر از آن می خواهی ؟ لا والله ، من نه آنم که دست ذلت در دست بیعت آنان بگذارد و نه آن که چون بردگان از مصاف آنان بگریزد . «

لا و الله ! و این «لا والله » منشور آزادگی حزب الله است . آن گاه امام همان مبارکه ای را تلاوت فرمود که موسی در برابر فرعونیان : و انی عذت بربی و بربکم ان ترجمون ؛ عذت بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب …

راوی

اکنون امام در برابر تاریخ ایستاده است و به صفوف لشکریان دشمن که همچون سیل مواج شب تا افق گسترده است ، می نگرد . به عمر سعد در حلقه صنادید کوفه چه باید گفت ؟ وا اسفا که کلام را از حقیقت جز نصیبی اندک نیست ، و از آن بدتر ، سیمرغ بلند پرواز دل را بگو که اسیر ای قفس تنگ و بال های شکسته است .

چه روزگار شگفتی ! مردی با بار عظیم مظهریت حق ، اما … با چهره ای انسانی چون چهره دیگران و جثه ای که از دیگران بزرگ تر نیست .

عجبا ، این یوسف زمانه چه زیباست ! اما این زیبایی را چه سود ، آن گاه که جهلا او را آیینه خویش می بینند و در او نیز آن گونه نظر می کنند که در خویش … وا اسفا ! یعنی هیچ راهی وجود ندارد که آنان حقیقت وجود او را دریابند ؟

شمسی است که غروب خویش را در این سیل مواج شب می نگرد و انتظار می کشد تا در شفق خون خویش غروب کند . اما کدام غروب ، وقتی که نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشأ می گیرد ؟

عجبا ! مردی که قلب خلقت است بر سیاره ای که قلب آسمان است ایستاده و همه عالم تکوین را با جذبه عشق خویش به سوی کمال می کشاند … اما با چهره ای چون چهره دیگران و جثه ای که بزرگ تر نیست .

عجبا ! ظاهر ، گواه صادق باطن است ، اما ببین که در میانه این نست ها چگونه حقیقت گم می شود ! و در این گمگشتگی و حیرت زدگی نیز سری است که اهل سر می دانند و لاغیر .

عجبا ! شمس را ببین که در آیینه نظر کرده است و این آیینه است که انا الشمس می کند .

وای بر شما ای شوربختان ! این حسین است ، این خامس آل کساست ، آن کسا که کسای عصمت و رحمت است ، آن کسا که کسای مظهریت حق است و ببین آنجا که جبرائیل را بار نمی دهند کجاست ! و تو ای خاکستر گم شده در باد هلاکت ! تو خود را با او برابر نهاده ای ؟ این حسین است ، سر مستودع فاطمه ! همان که خونش خون خداست و اگر بریزد ، همه عالم تکوین به انتقام بر خواهد خاست . این حسین است ، همان که خورشید خلافت انسان از افق خون او طالع خواهد شد .

ای شوربختان ! نیک بنگرید که چه می کنید و در برابر که ایستاده اید ! مگذارید که خون خدا با دستان اختیار شما بریزد ! فریب مکر لیل و نهار را مخورید ! این حسین است ، غایت آفرینش کون و مکان ، اگر چه چهره ای دارد چون چهره شما و جثه ای دارد که از شما بزرگ تر نیست . فریب چشمان ظاهربین را مخورید و طلعت شمس را در عمق آسمان چشمانش بنگرید و کرامت خدا را در روحش بیابید .

این حسین است … عمامه رسول الله را بر سر دارد و زره اش را بر تن ، ردایش را بر دوش و شمشیرش را به دست و هنوز نیم قرنی بیش از رحلت رسول خدا نگذشته است .

آن گاه امام خواست تا بار دیگر با آنان سخن بگوید . رحمت او ، رحمت رب العالمین است و پناه بر خدا از اندیشه ای که درباره حسین جز این بیندیشد ! … اما آنان هلهله کردند و اجازه سخن به او ندادند .

راوی

دنیا صراط آخرت است و در آن ، هر کسی با رشته حب به امام خویش بسته است . یکی چون شمر بن ذی الجوشن ، که امام کفر است ، پیش می افتد و آنان را به دنبال خویش می کشاند ؛ نه با رشته جبر ، که از سر اختیار . چه سری است در آنکه آرای اهل کفر متشتت است ، اما ملت واحدی دارند ؟ آنها را چون شمر نیز میاندار شود ، بیا و ببین که چه می کنند ! شرک همواره با تفرقه ملازم است ، اما جلوه های فریب دنیا ، آنان را چون لاشخورهایی که بر یک جنازه اجتماع کنند ، بر جیفه های بی مقدار شهوت و غضب گرد می آورد . اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسند ، خود کم تر امیری می کنند تا اطرافیان . ضعف نفس و جهالت ، بندگان شهوت را نیز به استخدام ارباب غضب می کشاند .

امام فریاد کرد : «وای بر شما ! چه بر شما رفته است که سکوت نمی کنید تا سخنم را بشنوید ، حال آنکه من شما را به سبیل الرشاد می خوانم و آن که مرا اطاعت کند از هدایت یافتگان است و آن که عصیان ورزد ، از هلاک شدگان . و اینک همه شما بر من عصیان کرده اید و قولم را نمی شنوید ، چرا که گناه ، باران عطیات خدا را بر شما بریده است و شکم هاتان از حرام پر شده و خداوند قفل بر دل هاتان زده است . وای بر شما ! چرا سکوت نمی کنید ؟ چرا گوش نمی سپارید ؟ … «

سخن چون بدینجا رسید ، آنان یکدیگر را به ملامت گرفتند و گرداب سکوت یکباره همه صداها را در خود بلعید . جماعتی مانند آنان همچون گوسفند هایی ابله چشم به یکدیگر دارند و طعمه های گرگ فتنه غالبا همینانند .

برقی از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمین را لرزاند و باران سرازیر شد … اما باران را در خارستان کویری دل های مرده چه سود ؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه ای است که زمین را به تازیانه آتش گرفته است . چه سرهایی که به زیر افتاده است و چه دل هایی که از خوف می لرزد ! اما آنان کور موش هایی هستند که از خوف رعد به اعماق تاریک سوراخ هایشان پناه می آورند و می گریزند . خشم امام ، خشم خداست ، اما این نه آن خشمی است که بلا را نازل کند ، حشمی است که پدران مهربان با فرزندان گستاخ خویش دارند آن گاه که از همه لطایف الحیل مأیوس شده اند .

امام هنوز پرهیز دارد از آنکه شمشیر را در میان نهد . جنگ هنگامی درگیر می شود که تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد . هنوز حر و سعد و ابوالحتوف در میان این جماعتند . شاید تازیانه صاعقه صخره های سخت قلب هایشان را بشکافد و چشمه ای از شک بیرون بجوشد . مگر صخره ای هم هست که از سینه اش راهی به آب های زلال زیر زمین نباشد ؟ مگر چشمی هم هست که نگرید؟ مگر قلبی هم هست که با گریه پاک نشود ؟

«…سیاه باد رویتان که شمایید طاغوت های امت! شمایید احزابی که چون شجره خبیثه ریشه در خاک ندارند ؛ شمایید آنان که حبل المتین قرآن را رها کرده اند و اکنون دیگر ریسمانی نمی یابند که آنان را از چاه گمراهی بیرون کشد‌؛ شمایید اخلاط سینه شیطان که بیماری های سیاه را در زمین پراکند می دارید ؛ شمایید مجمع گناهان و تحریف کنندگان قرآن ؛ شما یید آنان که شعله نور بخش سنت ها را خاموش می خواهند ؛ شمایید قاتلین فرزندان انبیا و هالکین عترت اوصیا ؛ شمایید آنان که زنازادگان را به نسب می رسانند و مؤمنین را آزار می کنند ؛ شمایید فریاد ائمه مستهزئین ، آنان که قرآن را تکه تکه کرده اند و از آیات ، بعضی را پذیرفته اند و بعضی را رها کرده اند … شمایید که معتمد ابن حرب و شیعیانش هستید و لکن ما را تنها رها می کنید ، که والله ، خذل و بی وفایی در میان شما خویی است پسندیده که عروقتان بر آن استواری یافته ، ساقه ها و شاخه های شجره وجودتان آن را به ارث بده ، دل هاتان با آن رشد کرده و سینه هاتان از آن مستور است . شما به شجره خبیثه ای می مانید که میوه اش گلوگیر باغبان ، اما در کام غاصبش شیرین باشد … هان ! لعنت خدا بر پیمان شکنانی که سوگند پیمان خویش را بعد از توکید می شکنند . حال آنکه شما خدا را بر کار خود کفیل گرفته بودید . و شما، والله، همان پیمان شکنانی هستید که در قرآن مذکور افتاده است. بدانید که ابن زیاد ، آن زنازاده ای که پدرش نیز زنازاده است ، مرا به این دوراهی کشیده که یا شمشیر و یا ذلت . و هیهات من الذله ؛ دور است از ما ذلت که خدا و رسولش و مؤمنین و نیز دامن های پاک و طاهر مادران، دماغ های غیرتمند و نفوس پدران ، ابا دارند از آنکه ما طاعت لئیمان را بر قتلگاه بزرگواران ترجیح دهیم . اکنون زنهار که من از عهده همه آنچه در مقام عذر و انذار بر گرده داشتم بر آمده ام و اکنون ، هر چند با قلت یاران و خذلان یاوران ، برای جنگ آماده ام. «

آن گاه امام دست های بلند خویش را بر آسمان بر افراشت و گفت : «خدایا ، قطرات باران را بر آنان حبس کن و آنان را همانند قوم یوسف به قحط سال هایی هم آنچنان گرفتار کن و بر سرشان آن غلام ثقفی را مسلط کن که از کاسه های تلخ ذلت سیرابشان کند و در مین آنان کسی را باقی نگذارد جز آنکه در برابر قتلی به قبل رساند و یا در برابر ضربتی ، ضربتی زند و اینچنین ، انتقام من و دوستانم اهل بیت و شیعیانم را از اینان باز ستاند، که ما را تکذیب کردند و واگذاشتند . و تویی آفریدگار ما که بر تو توکل می کنیم و صیرورت ما به جانب توست .«

راوی

بحر مسجور غضب خداوند منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سید الشهدا (ع) بر قتلگاه جاری نشده ، بال های سیاه نفرین ، همانند سایه ای ضخیم ، آسمان مدینه و مکه و کوفه و شام را از نگاه کرم و رحمت خدا پوشانده اند . آه ! این خداست که هره صبر از امت محمد (ص) پوشانده و باطن غضب خویش را آشکار می کند . آه از آن هنگام که عالم خلقت یکسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام کند ، که او وارث خلافت انسان کامل است و انسان کامل ، دایره دار طواف تسبیحی عالم وجود . آه از آن هنگام که عالم خلقت یکسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام کند !

… گاه هست که این درد ، آن همه گلوگیر می شود که دل به آرزویی محال می گراید که : ای کاش حق بی حجاب جلوه می کرد تا این فرومایگان در می یافتند که شب سیاه غفلتشان تا کجا گسترده است و چه جهنمی در قلبشان می جوشد و می خروشد و چه گرداب موحشی آنان را به ورطه های عدمی هلاکت می کشاند ؛ اما عقل نهیب می زند که ای آرزومند ، دل به محال مسپار ! حق بی حجاب در جلوه است ، تو چرا این گونه سخن می گویی ؟ حجاب ویی و منم … وگرنه ، سبحان الله ! حق در عرصه کبریایی خویش از این گمان ها مبر است . تو نیز رب ارنی بگو ، آنچنان که موسی گفت ، تا باب لن ترانی بر تو نیز گشوده شود و ببینی که علم سراپا حجاب است ، اگر چه جمال حق از این حجب مبرَ است . باب لن ترانی ، دروازه عالم صعق است . موسی شو تا لن ترانی بشنوی و خرَ موسی صعقا در شأن تو نازل شود ، اگر نه ، اینجا عالم آفاق است و شمس خلقت از افق این حجاب ها سر زده است .

عقل نهیب می زند که ای آرزومند ، بیدار شو ! دنیا صراط آخرت است ، و اگر تو را چشم بود ، می دیدی قیامت را که در این عرصه بر پا شده است ! اگر اینجا با حسینی ، آنجا نیز با حسینی و اگر اینجا با یزید ، نیک بنگر ، آنک یزید است که تو را به سوی جهنم امامت می کند .

عقل نهیب می زند که ای آرزومند ، این آرزو که کاش حق بی حجاب در دنیا جلوه می کرد ، یعنی ای کاش دنیا خلق نمی شد !

نفرین امام مستجاب شد ، اما تحقق تکوینی آن از آن دم که خون او بر زمین کربلا بچکد آغاز خواهد شد فرشتگان در انتظارند .

ناگهان امام فرمود : «کجاست عمر سعد ؟ او را به نزد من بخوانید . »

راوی

چه پیش آمده ؟ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده است ؟ امام در مرداب وجود عمر سعد درجست و جوی کدام نشانه از دریاست ؟

عمر سعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و در مکتب آنچنان پدری ، بیش از آن آموخته است که امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد . اما از این سوی … این جذبه شیطانی آمیخته با خوف ! نخست عمر بن سعد دل به محال سپرده است که شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع کند و این توهم شیطانی همه آن کسانی است که دین را می خواهند اما نه به آن بها که دل از دنیا برند . آنان با خدا مکر می ورزند و مکر شب و روز نیز با آنان همراه می شود … اما مگر می توان با خود مکر کرد ؟ پس باید زبان صدق آن مذکر درونی را هم برید تا در این عشرتکده غفلت گستاخی نکند . و مگر آن مذکر درونی کیست ؟ آیا او را نمی توان فریفت ؟ عقل تا آنجا عقل است که آن پیوند ازلی را نبریده باشد ، اما این فانوس را که نمی توان در توفان خشم و جاه طلبی آویخت . آینه زنگار گرفته که دیگر آینه نیست . عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان که دیگر عقل نیست ، وهم است . از تو کبکی می سازد ابله که چون سر در برف های غفلت خویش فرو بردی ، بینگاری که کسی نیز تو را نمی بیند : … نسوا الله فانساهم انفسهم .

«ولایت بلاد گرگان و ری » ! شیطان جاذبه های دنیایی را زینت می دهد تا آدمی زاده را بفریبد … اما این فریب در نفس توست . شیطان تنها آنچه را که در نفس توست زینت می بخشد . سلطنت او تنها بر اغوا شدگان خویش است و اغوا شدگان شیطان ، فراموشیان دیار وهمند که اعمالشان با صورت هایی خیالی بر آنان جلوه می کند ؛ سرابی با کاخ های خضرا ، دژهایی هوش رُبا ، جناتی معلق بر آبگینه ها و پریانی غماز … خوابی که جز با دمیدن در ناقور مرگ شکسته نمی شود .

فریاد انذار امام درهمه عرصات تاریخ می پیچد و همه اهل صدق را گرد می آورد ، اما عمر سعد دیگر خود را رها کرده است .

عمر سعد سر در گریبان غفلت فرو برده بود و از هشیاران نیز می گریخت ، مبادا که او را به خود بیاورند . لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد : «یا عمر ، آیا کمر به قتل من بسته ای به زعم آنکه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپارد ؟ والله که گوارای تو نخواهد شد ؛ هرگز ! این عهدی است معهود در کتاب قضای الهی که با تو باز می گویم . هر چه می خواه بکن که بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید . گویا می بینم سر تو را که چگونه بر نیزه رفته است و بچه ها آن را در میان خویش هدف گرفته اند و بدان سنگ می پرانند .»

اما عمر سعد مرده ای است که با دم مسیحا نیز زنده نمی شود . غضبناک . روی از امام باز گرداند و به یارانش ندا در داد که : «پس معطل چه هستید ؟ همه با همه به او حمله برید که یک لقمه بیش نیست .»

راوی

ای وای از لقمه های گلوگیر دهر ! دهر هرگز بر مراد سفلگان نمی چرخد . این مکر لیل و نهار است که ما را می فریبد تا در دهر طمع بندیم … امر در دست آن جلیل است که جز مشیت مطلقه او ، اراده ای در جهان نیست .

پنج سال بعد ، مرگ خواب سنگین عمر سعد را شکست آن گاه که در بستر چشم باز کرد و «کیسان تمار » (رئیس شرطه های مختار ثقفی » را بالای سر خویش دید، با خنجری آخته … هذا رأس قاتل الحسین – این سر بریده قاتل حسین بن علی است که بر فراز نیزه افراشته اند تا طفلان کوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند و… و بعد از این ، آیا هنوز هم کسی رد این انگار مانده است که با خدا مکر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گرد آورد ؟

راوی

آری ، این انگاره ای است که شیطان دینداران را به آن می فریبد . روزها و شب ها می گذرند و او می پندارد که فراموشش کرده اند … اما در زیر آسمان مگر جایی هم هست که از چشم مرگ پنهان باشد ؟ هذا رأس قاتل الحسین ؛ هذا رأس قاتل الحسین (ع)

آن گاه حسین بن علی (ع) فرمود : «قوموا یا ایها الکرام … - برخیزید ای کرامت مندان به سوی مرگی که از آن گریزی نیست . و این تیرها پیک های مرگ است که از جانب این قوم می آیند . اما والله ، بین شما و بهشت رضوان و جهنم فاصله ای نیست مگر همین مرگ ، که شما را به بهشتتان می رساند و اینان را به دوزخشان … رسول الله مرا فرموده است : پسرم ، روزی بر تو خواهد رسید که لاجرم به سوی عراق کشیده خواهی شد ، به سرزمینی که بسیاری از پیامبران و اوصیای آنها را به خود دیده است ، به سرزمینی که آن را «عورا » می خوانند و در آنجا به شهادت خواهی رسید ، با همراهی جمعی از اصحابت که در خود از سوزش مس آهن نشانی نمی یابند … و این مبارکه را تلاوت فرمود که : قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم – گفتیم ای آتش ، بر ابراهیم سرد و سلامت باش . بشارت باد شما را جنگی که سرد و سلامت خواهد شد . بر شما ، آنچنان که آتش بر ابراهیم . و الله که چون ما را بکشند بر پیامبرمان وارد خواهیم شد . »

راوی

.. و از آن روز ،دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیک های بشارتی هستند به بهشت . تیرها می بارند … تا بین ما و حیات دنیا را ، هر چه هست ، ببرند و رشته توکل ما را محکم کنند و ما را به یقین برسانند و سر آنکه آتش بر ابراهیم گلستان می شود نیز یقین است . اگر تو نیز یقین کنی که آتش بی اذن خالق آتش نمی سوزاند ، بر تو نیز سرد و سلامت خواهد شد .

راوی

ای تشنگان کوثر ولایت ! بیایید … من سر چشمه را یافته ام . وا اسفا ! باطن قبله را رها کرده اید و بر گرد دیوارهایی سنگی می چرخید ؟ بیایید … باطن قبله اینجاست . به خدا ، اگر نبود که خداوند خود اینچنین خواسته ، می دیدی کعبه را که به طواف امام آمده است و حجر الاسود را می دیدی که با او بیعت می کند . مگر نه اینکه انسان کامل ، غایت تکامل عالم است ؟ … ای امت آخر ! بر شما چه رفته است ؟ مگر تا کجا می توان در محاق غفلت و کوری فرو شد که خورشید را نشناخت ؟

معاویه مرده است و یزید بر خلافت خویش از مردم بیعت می گیرد . آیا می توان دست بیعت به یزید داد و آن گاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ یزید که قبله نمی شناسد ، یزید که نماز نمی گزارد . چه رفته است شما را ای امت آخر ؟‌

 

مکه ، مدینه ، بصره … دمشق . آیا در این دیار خاموشان زنده ای باقی نمانده است که سحر شیطان او را از خویشتن نربوده باشد ؟ آیا کسی هست که روح خویش را به شیطان نفروخته باشد ؟ وا محمدا ! چرا هیچ دستی و علمی از هیچ جا به یاری حق بلند نمی شود ؟ آیا همه دست ها را بریده اند ؟ زبان ها را نیز ؟ پس چرا هیچ فریادی به دادخواهی بر نخاسته است ؟

 

حضرت امام حسین (ع) از روز جمعه سوم شعبان که قافله عشق به مکه رسیده است تا هشتم ذی الحجه که مکه را ترک خواهد کرد ، چهار ماه و چند روز در این شهر توقف داشته است … چهار ماه و چند روز . نه ، واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است که کسی فرصت اندیشیدن در آن را نیافته باشد … و با این همه ، از هیچ شهری جز کوفه ندایی بر نخاست . ما کوفیان را بی وفا می دانیم ، مظهر بی وفایی ، و این حق است ؛ اما آیا نباید پرسید که از کوفه گذشته ، چرا از مکه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتاد و چند تن که شنیده اید و شنیده ایم ؟ اگر نیک بیندیشیم ، شاید انصاف این باشد که بگوییم باز هم کوفیان ! که در آن بیندیشیم ، شاید انصاف این باشد که بگوییم باز هم کوفیان !

 

فصل انجماد رسیده و قلب ها نیز یخ زده بود . حیات قلب در گریه است و آن «قتیل العبرات » کشته شد تا ما بگرییم و … خورشید عشق را به دیار مرده قلب هایمان دعوت کنیم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود .

 

مدینه ، سرزمین انصار و مقصد هجرت رسول اکرم ، رضا به هجرت فرزند رسول خدا داد و خاموش ماند . آیا راست است که چون مرکز خلافت از مدینه به کوفه انتقال نیافت ، مدینه الرسول آسوده از دغدغه خاطر ، تن به تن آسایی و عافیت طلبی سپرد ؟ و اگر حق جز این است ، چرا آن گاه که حسین (ع) مدینه را به قصد مکه ترک گفت ، واکنشی آنچنان که شایسته است از مردم دیده نشد ؟

 

مکه نیز خود را به تغافل سپرد و کناره گرفت و منتظر ماند تا کار به پایان رسد .

 

در بصره نیز جز دو قبیله از قبایل پنجگانه شهر ، امام را پاسخی شایسته نگفتند و آن دو قبیله نیز تا خود را به صحرای کربلا برسانند ، کار از کار گذشته بود .

 

اما دمشق ، از آغاز ، قلمرو معاویه بن ابی سفیان و والیانی از زمره او بود و آنان در طول این سال ها با دغل بازی کار را بدانجا کشیده بودند که عداوت مردم شام با علی بن ابی طالب صبغه ای دینی یافته بود .

 

و بالاخره کوفه – چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام ، و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد ! باری به سنگینی همه رنج هایی که علی (ع) از کوفیان کشید … بگذار رنج های زهرا و حسن و حسین را نیز بر آن بیفزایم ؛ باری به سنگینی همه رنجی که در این آیه مبارکه نهفته است : لقد خلقنا الانسان فی کبد . آه چه رنجی !

 

در کتاب «پس از پنجاه سال » درباره کوفه و کوفیان آمده است :

 

چون معاویه از ابن کوا پرسید مردم شهرهای اسلامی چگونه خلق و خویی دارند ، وی درباره مردم کوفه گفت : «آنان باهم در کاری متفق می شوند ، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می کشند . » از سال سی و ششم هجری تا سال هفتاد و پنجم که عبد الملک بن مروان ، حجاج را بر این شهر ولایت داد و او با سیاست خشن و بلکه وحشتناک خود نفسها را در سینه صاحبان آن خفه کرد ، سالهای اندکی را می توان دید که کوفه از آشوب و درگیری و دسته بندی بر کنار بوده است . به خاطر همین تلون مزاج و تغییر حال آنی است که معاویه به یزید سفارش کرد اگر عراقیان هر روز عزل عاملی را از تو بخواهند بپذیر ، زیرا برداشتن یک حاکم ، آسان تر از رو به رو شدن با صد هزار شمشیر است و گویا پایان کار این مردم را به روشنی تمام می دید که وقتی درباره حسین (ع) به او وصیت می کرد ، گفت : «امیدوارم آنان که پدر او را کشتند و برادار او را خوار ساختند گزند وی را از تو باز دارند . » می توان گفت : بشتر مردم کوفه که علی را در جنگ بصره یاری کردند ، سپس در نبرد صفین در کنار او ایستادند برای آن بود که می خواستند مرکز خلافت اسلامی از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن این امتیاز بتوانند ضرب شستی به شام نشان دهند . رقابت شامی و عراقی تازگی نداشت … همین که معاویه مرد ، کوفه دانست که فرصتی مناسب برای اقدامی تازه بدست آمده است .

 

بدون شک در این هنگام گروهی نه چندان اندک از مسلمانان پاکدل در این شهر زندگی می کردند که از دگرگون شدن سنت پیامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج می بردند و می خواستند امامی عادل بر خیزد و بدعتهای چندین ساله را بزداید ، اما اکثریت قوی اگر هم چنین ادعایی داشتند سرپوشی بود برای انتقام از شکستهای گذشته و از جمله شکست در نبرد صفین ، و کینه کشی یمانی از مضری

 

در همین روزها که دمشق نگران بیعت نکردگان حجاز بود ، در کوفه حوادثی می گذشت که از طوفانی سهمگین خبر می داد . شیعیان علی که در مدت بیست سال حکومت معاویه صدها تن کشته داده بودند و همین تعداد و یا بیشتر از آنان در زندان بسر می برد ، همین که از مرگ معاویه آگاه شدند ، نفسی براحت کشیدند . ماجراجویانی هم که ناجوانمردانه علی را کشتند و گرد پسرش را خالی کردند تا دست معاویه در آنچه می خواهد باز باشد – و به حکم من اعان ظالما سلطه الله علیه همین که معاویه به حکومت رسید و خود را از آنان بی نیاز دید به آنها اعتنای درستی نکرد ؛ از فرصت استفاده کردند و در پی انتقام بر آمدند ، تا کینه ای که از پدر در دل دارند ، از پسر بگیرند . دسته بندیها شروع شد . شیعیان علی در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد هم آمدند ، سخنرانی ها آغاز شد . میزبان که سرد و گرم روزگار را چشیده و بارها رنگ پذیری همشهریان خود را دیده بود گفت : «مردم ! اگر مرد کار نیستید و برجان خود می ترسید ، بیهوده این مرد را مفریبید ! » از گوشه و کنار فریادها بلند شد که : ابداً ابداً ما از جان خود گذشتیم ، با خون خود پیمان بستیم که یزید را سرنگون خواهیم کرد و حسین را به خلافت خواهیم رساند !» سرانجام نامه نوشتند : «سپاس خدا را که دشمن ستمکار ترا در هم شکست . دشمنی که نیکان امت محمد را کشت و بدان مردم را بر سر کار آورد . بیت المال مسلمانان را میان توانگران و گردنکشان قسمت کرد. اکنون هیچ مانعی در راه زمامداری تو نیست . حاکم این شهر (نعمان بن بشیر ) در کاخ حکومتی بسر می برد . ما نه با او انجمن می کنیم و نه در نماز او حاضر می شویم . »

 

تنها این نامه نبود که چندین تن از شیعیان پاک دل و یک رنگ حسین برای او فرستادند . شمار نامه ها را صدها و بلکه هزار ها گفته اند . اما در همان روزها که پیکی از پس پیکی از کوفه به مکه می رفت و چنانکه نوشته اند گاه یک پیک چند نامه با خود همراه داشت ، نامه برانی هم میان کوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه هایی با خود همراه داشتند که در آن به یزید چنین نوشته شده بود «اگر کوفه را می خواهی باید حاکمی توانا و با کفایت برای آن شهر بفرستی چه نعمان بن بشیر مردی ناتوان است ، یا خود را به ناتوانی زده است . »

 

متأسفانه تاریخ متن همه آن نامه ها را که به مکه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضا کنندگان آن را ، برای ما ضبط نکرده است . اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود ، مطمئنا می دیدیم که گروهی بسیار به خاطر محافظه کاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه ها را امضا کرده اند .

 

شمار نامه ها تا آنجا افزایش یافت که امام از پاسخ ناگزیر شد . اما م حسین (ع) بر همان پیمانی عمل کرد که خداوند از انبیا و اوصیای ایشان و علما در امر به معروف و نهی از منکر ستانده است . آری ، حضور یاران حق حجت را تمام می کند … اما آیا امام مردم کوفه را نمی شناخته است ؟ آیا او فراموش کرده بود که پدرش از مردم کوفه چه کشیده است ؟

 

راوی

آن کدام رنج طاقت فرسایی است که چاه ها را راز دار ناله های علی (ع) کرده است ؟ هیچ دیده ای که نخل ها بگریند ؟ … هرگز غروب هنگام در نخلستان های کوفه بوده ای ؟

 

گویی هنوز صدای بغض آلود امام علی (ع) از فاصله قرن ها تاریخ به گوش می رسد که با مردم کوفه می گوید : «یا اشباه الرجال و لارجال … - ای نامردمان مردم نما ، ای آنان که همچون اطفال در عالم رؤیاهای خویش غرقه اید و عقلتان همچون نو عروسان تازه به حجله رفته است ! دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و نمی شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است . خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده اید و سینه ام را از غیظ آکنده اید … چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندم ، گفتید اکنون در بحبوحه خرماپزان است ، بگذار تا گرما کمی پایین افتد ! و چون در زمستان شما را گسیل داشتم ، گفتید اکنون چله زمستان است ، بگذار تا سوز سرما فرو نشیند ! و این بهانه ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست . شما که از سرما و گرما اینچنین می گریزید ، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت ؟‌

 

مگر امام فراموش کرده بود که کوفیان با برادرش امام حسن مجتبی چه کردند ؟از یک سو گرداگرد او را گرفتند و از دیگر سو برای معاویه نامه نوشتند که اگر می خواهی ، حسن را دست بسته نزد تو می فرستیم !

 

آری ، امام کوفیان را می شناخت . اما امام در ادای آن عهد ازلی . هرگز مأذون نیست که حجت ظاهر را رها کند . چگونه می توان همه آن هزاران نامه را نادیده انگاشت و حکم بر تأویل کرد ؟ و از آن گذشته ، اگر امام به دعوت کوفیان اعتماد نکند چه کند ؟ آیا می توان با یزید دست بیعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ مفهوم صلح با یزید چه می توانست باشد ؟ معاویه بن ابی سفیان خلافت را با حکم شورای حکمیت غصب کرده بود . اما یزید چه ؟ با این بدعت تاز که خلافت را به سلطنتی موروثی تبدیل می کرد چه باید کرد ؟ آیا امام خود را به یمن برساند و آنجا ، ایمن از شر یزید ، دل به حیات دنیا خوش دارد و امت محمد را به بنی امیه واگذارد ؟ چاره چیست ؟ معاویه بن ابی سفیان یزید را توصیه کرده است که امام حسین (ع) را به خودش وا نگذارد . یا باید با یزید بیعت کرد و بر این بدعت تازه در حاکمتی اسلام مهر تأیید نهاد و تاریخ آینده را سراسر به بی راهه ای ظلمانی و بی سرانجام کشاند ، و یا از بیعت با یزید سر باز زد ؛ و در این صورت ، آیا باید رمه را به گرگی که خود را به چهره شبانان آراسته است واگذاشت و گریخت ؟‌

 

راوی

خون حسین و اصحابش کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله را می نمایاند . بگذار اصحاب دنیا ندانند . کرم لجن زار چگونه بداند که بیرون از دنیایی که او تن می پرورد ، چیست ؟ زمین و آسمان او همان است ، و اگر او را از آن لجن زار بیرون کشند ، می میرد .

 

امت محمد را آن روز جز حسین ملجأ و پناهی نبود . چه خود بدانند و چه ندانند ، چه شکر نعمت بگزارند و چه نگزارند ، واقعه عاشورا دروازه ای از نور است که آنان را از ظلم آباد یزیدیان به نور آباد عشق رهنمون می شود ..

 ...


ادامه را در آدرس زیر دنبال بفرمایید

منبع

لوح نرم افزار سید شهیدان اهل قلم

تولید معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امورایثارگران


××××××××××××××××××××××××××8

بقیه آثار سید شهیدان  اهل قلم

در سایت شهید آوینی



کتاب حکومت فرزانگان * 3 مقاله
  1 رأى اکثریت  
  2 آزادى عقیده  
  3 مساوات  

روایت محرّم *  10 مقاله
  1 فصل اول: آغاز هجرت عظیم  
  2 فصل دوم: کوفه  
  3 فصل سوم : مناظره عقل و عشق  
  4 فصل چهارم: قافله عشق درسفرتاریخ  
  5 فصل پنجم: کربلا  
  6 فصل ششم: ناشئه الیل  
  7 فصل هفتم: فصل تمییز خبیث از طیب ( اتمام حجت)  
  8 فصل هشتم: غربال دهر  
  9 فصل نهم: سیاره رنج  
  10 فصل دهم: تماشاگه راز  

درباره امام خمینی(ره) *  9 مقاله
  1 داغ بی تسلّی  
  2 دهه شصت و امام خمینی  
  3 امام (ره) و حیات باطنی انسان  
  4 فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت  
  5 هنر ، تاریخ و میثاق ولایت  
  6 انتظار  
  7 ای عزت ممثّل  
  8 آن سان که تو رفتی  
  9 فار التّنّور  

مبانی حکومت دینی *  5 مقاله
  1 بنیان سفسطه بر باد است  
  2 گرداب شیطان  
  3 اسلامیت یا جمهوریت  
  4 پروسترویکای اسلامی وجود ندارد  
  5 وفاق اجتماعی  

آینده بشریت *  7 مقاله
  1 آغازی بر یک پایان  
  2 آخرین دوران رنج  
  3 بشر در انتظار فردایی دیگر  
  4 دولت پایدار حق  
  5 ایمان منجی جهان فردا  
  6 نظم نوین جهانی و راه فطرت  
  7 تجدید و تجدد  

سیطره بر جهان*  5 مقاله
  1 در برابر فرهنگ واحد جهانی  
  2 صلیبی از خون سرخ  
  3 ارتش متحد اسلامی  
  4 انفجار اطلاعات  
  5 تکنولوژی ارتباطات  

پیرامون روشنفکری *  11 مقاله
  1 وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند ...  
  2 یک هشدار  
  3 آفات غرض ورزی  
  4 حلزون های خانه به دوش  
  5 ژورنالیسم حرفه ای  
  6 کانون کدام نویسندگان؟  
  7 از مایکل جکسون تا شهرنوش پارسی پور  
  8 انقلاب اسلامی و اوتوپیای غرب زدگان  
  9 روشنفکران و معاصر بودن  
  10 تحلیل آسان  
  11 تجدد یا تحجر؟  

هنر و ادبیات *  6 مقاله
  1 ادبیات آزاد یا متعهد؟  
  2 آزادی قلم  
  3 جنگ در آینه نقاشی متعهد  
  4 منشور تجدید اهل هنر  
  5 رمان و انقلاب اسلامی  
  6 آیا تئاتر زنده می ماند؟  

پیرامون شعر *  5 مقاله
  1 غزال غزل  
  2 ختم ساغر  
  3 راز و رمز  
  4 شعر و جنون  
  5 یاد بهشت و نوحه انسان در فراق  

فرهنگ و تهاجم فرهنگی *  7 مقاله
  1 فرهنگ یا فرهنگ توسعه؟  
  2 رستاخیز جسم و جان  
  3 تکرار مکررات  
  4 ویدئو در برابر رستاخیز تاریخی انسان  
  5 یادداشتی ناتمام در باب هویت و حقیقت انسان  
  6 زبان و فضا  
  7 چرا روشنفکران مورد اتهام هستند؟  

مقالات سینمایی *  6 مقاله
  1 آینه‌ی جادو  
  2 جذابیت در سینما  
  3 جادوی پنهان و خلسه‌ی نارسیسی  
  4 مونتاژ به مثابه معماری سینما  
  5 فرزندان انقلاب در برابر عرصه های تجربه نشده سینما  
  6 رمان، سینما و تلویزیون  

نگاشته هایی برای متن فیلم  78 مقاله
 
مجموعه اول روایت فتح *  13 مقاله
    1 شب عاشورایی  
    2 پاتک روز چهارم  
    3 تاریخ‌سازان‌ چه‌ کسانی‌ هستند؟  
    4 سقوط  
    5 دو سال‌ قبل‌  
    6 با شیرمردان هوانیروز  
    7 حزب الله  
    8 تجدید پیمان  
    9 عروج  
    10 سربازان‌ امام‌ زمان‌  
    11 ضیافت‌  
    12 رمزپیروزی‌  
    13 راه‌ قدس‌ از کربلا  
 
مجموعه دوم روایت فتح *  16 مقاله
    1 حنابندان  
    2 دروازه‌ی‌قرآن  
    3 به‌ سوی‌ معشوق  
    4 پیام‌ بسیجی  
    5 دلباخته  
    6 یا ابا الفضل‌ العباس  
    7 آزادی‌ مهران  
    8 ابر  
    9 آقا سید  
    10 رزق حلال  
    11 دره‌بید  
    12 زبرالحدید (پاره‌های‌ آهن)  
    13 چه‌ کسی‌ از جنگ‌ خسته‌ شده‌ است؟‌  
    14 جلوه‌ای‌ دیگر از نصرت‌ خدا‌  
    15 انصار‌  
    16 از آن‌ کربلا تا این‌ کربلا‌  
 
مجموعه سوم روایت فتح *  15 مقاله
    1 قاسم  
    2 جاده  
    3 رضا  
    4 تیم آتش  
    5 سه ورق از تاریخ مقاومت  
    6 سپاه،مردم،کربلا  
    7 سرباز گمنام  
    8 پیران توپخانه  
    9 انگیزه های الهی  
    10 دیدار  
    11 راهگشایان نور  
    12 یادی از سه دلباخته  
    13 پیام امیر و یادگار حسن  
    14 علمدار  
    15 پل حاج اسدالله  
 
مجموعه چهارم روایت فتح *  11 مقاله
    1 سرباخته کوی عشق  
    2 اِشنو/ سرداری از ایل قشقایی  
    3 بر ستیغ جبال فتح  
    4 صادقیه  
    5 سحر یا معجزه؟  
    6 یادی از گذشته های جنگ  
    7 ما همه چیز را مدیون خون شهدا هستیم  
    8 یادی از آقا تقی ،سید شهدای جهادگران  
    9 موجیم که آسودگی ما عدم ماست  
    10 مرثیه  
    11 انصار المهدی  
 
مجموعه پنجم روایت فتح *  15 مقاله
    1 شیخان(با گردان خیبر)  
    2 حلپچه در آتش  
    3 کهف گمنامی  
    4 در اطراف پل  
    5 دسته ایمان از گروهان عابس(1)  
    6 دسته ایمان از گروهان عابس(2)  
    7 دسته ایمان از گروهان عابس(3)  
    8 در راه بازگشت  
    9 داستان پل  
    10 سه سخن/ گلستان آتش/ یا حسین  
    11 درخششی دیگر  
    12 آقا سعید  
    13 شش روز بعد  
    14 فقط جمهوری اسلامی  
    15 مدرسه عشق  
 
شهری در آسمان * 6 مقاله
    1 قسمت اول  
    2 قسمت دوم  
    3 قسمت سوم  
    4 قسمت چهارم  
    5 قسمت پنجم  
    6 قسمت ششم  
 
با من سخن بگو دوکوهه * 2 مقاله
    1 قسمت اول  
    2 قسمت دوم  

توسعه و تمدن غرب 18 مقاله
  1 در معنای توسعه  
  2 توسعه‌یافتگی، اوتوپیای‌ قرن‌ حاضر  
  3 بهشت زمینی  
  4 میمون برهنه!  
  5 توسعه برای تمتع  
  6 تمدن اسراف و تبذیر  
  7 عمق فاجعه  
  8 دیکتاتوری اقتصاد  
  9 نظام سیاره ای اقتصاد  
  10 از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی  
  11 و ما ادراک‌ ما البانک؟‌  
  12 سودپرستی، بنیاد اقتصاد آزاد  
  13 نظام‌ آموزشی‌ و آرمان‌ توسعه‌یافتگی  
  14 نظام‌ آموزشی‌ غربی، محصول‌ جدایی‌ علم‌ از دین  
  15 انسان‌ از نسل‌ میمون، خرافه‌ای‌ جاهلانه  
  16 تأملی‌ بیشتر در خلقت‌ انسان‌ نخستین  
  17 نوح نبی (ع) و تاریخ تمدن  
  18 ترقی یا تکامل؟  

سایر مقالات * 6  مقاله
  1 روزگاری نو  
  2 کدام عرفان؟  
  3 مرگ آگاهی  
  4 مبشّر صبح  
  5 عبور از عجب و رسیدن به معرفت  
  6 راز سرزمین آفتاب  
  7 خیانت در انحلال جهادسازندگی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
rel=nofollow